چاي نيمه شب

خرید بک لینک

امکانات وب

بالاخره پس از از مدتها باران مهمان شهر ما شدحتما شهر در دل ميگويد

آمدي جانم به قربانت ولي حال چرا حالكه مردم من غرق خوابند چرا

نيمه شب بي خوابي به سرم ميزند و بدون چتر به دل شهر تاريك سخت خفته ميزنم حتما مردم شهر خيلي خسته اند كه براي ديدن باراني كه پس از مدتها باريد پنجره ها را باز نكردند همه جا تاريك و سكوت انگار تنها حاكم نيمه شبهاي زمستان تهران شده صداي باران روي شيرواني هاي خانه ها شايد قند در دل شهري آب كند مدتها بيصبرانه منتظر اين مهمان فرنگي بود شايد شهر به باران بگويد: چه عجب نكند راه گم كردي يا مثلا تا ديروز دوست امروز آشنا...

به پيرمرد چاي فروشي با قدي بلند و كمي خميده ميرسم باراني به تن كرده و شال مشكي به دور گردن با كلاهي نمدي به سر صورتي استخواني و بشاش با محاسن سفيد كه انگار از جنس اخلاص است نه تزوير ميرسم با خنده مرا به چاي دعوت ميكند. با خنده ميگويد كسي كه در زير باران نيمه شب چاي با بهار نارنج وآبنبات گردويي بخورد حتما آدم خوش بختيست. انگار ميخواهد كمي از آشفتگي هاي من بكاهد كم وبيش هم موفق بود. من براي لحظه اي لذت هاي كوچك زندگي را غنيمت ميشمارم و از آن حال استفاده ميكم. خط و خطوط چهره اش انگار با آدم حرف ميزند آرامش در چشمانش موج ميزند. انگار اصلا اهل اين شهر نيست انگار براي زمانه اي ديگرست يا اصلا شايد نميداند در اين شهر چه ميگذرد...

بازار مسگرها...

ما را در سایت بازار مسگرها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 66 تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 21:55

صفحه بندی